تبليغاتX
زندگی زیباست مانند بوسه يك شاپرك
كاش ميشد عشق را تهديد كرد

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 13:43  توسط شریف | 

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 13:38  توسط شریف | 
تو خوب ميداني سكوت چه طعمي دارد!
تازگي ها حجم سكوت بينمان وسيع شده است ،خيلي.
من از دست سكوت چشم هايت باران زده شده ام ، شديد.
نمي دانم چرا وقتي بعد از قرن ها فاصله ، تو را مي بينم، تمام دهانم طعم سكوت ميگيرد؟؟؟!(درست طعم چشم هايت را!)
دوست دارم در اين مدت چند صدم ثانيه اي كه پيشم هستي به تو بگويم كه زندگي بدون تو از نفس عميق كشيدن در آب دريا (!) هم سخت تر است (خيلي خيلي سخت تر!)
اما نمي شود! هر كاري ميكنم نمي شود كه بگويم!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 14:36  توسط شریف | 
ميخوام جدا باشم از هر چي زشتيه ولي نميشه
ميخوام رها باشم از هر چي دو رنگيه ولي نميشه
ميخوام مبارزه كنم با خودم با دور و برم با هر چي نامرديه ولي نميشه
ميخوام تنها ...تنها....تنها.....تنها.....تنها.....تنها............................................................................
..............................................................................................................................................
باشم ولي نميشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 14:25  توسط شریف | 
گاهي زندگي بسيار سخت و طاقت فرسا به نظر مي رسد ، پر از غم و اندوه و دردسر ، آنجاست كه بايد به ياد داشته باشم كه اين تقدير من است.
اگر هميشه روي نوك كوه ها بايستم و هرگز درد را تجربه نكنم پس چگونه مي توانم عشق خدا را تجربه كنم؟!
و در آن صورت زندگي پوچ و بي معني خواهد بود.
خيلي چيزها را بايد ياد بگيرم ، رشد و تكامل من به آرامي صورت مي گيرد،
اما من يك چيز را خوب مي دانم ؛ خداي من نظاره گر من است.
در مقايسه با جلال و شوكت بارگاه خداوندي زندگي من هيچ است.
خدايا ! مرا به خاطر شكايتهايم ببخش و زماني كه ناشكري كردم به آرامي به من يادآوري كن تا به ياد بياورم كه اين چيزي است كه تو برايم مقدر كرده اي .
خدايا! همچنان به من قدرت بده تا از لحظه لحظه زندگيم بهره بجويم، تا بتوانم عشقت را با ديگران تقسيم كنم و به آنها كمك كنم تا راهشان را بيابند.
خدايا ! از تو به خاطر آنچه برايم مقدر كرده اي متشكرم.
من مي دانم كه قله كوه ها بسيار پر جلال و شكوهند، اما جايگاه من اينجاست جايي كه تو برايم مقدر كرده اي.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 13:25  توسط شریف | 
مي دانم كه مي آيي...
تو را ديشب من از لحن عجيب بغض هايم خوب فهميدم
تو را بي وقفه از باران پاك چشم هايم، سير نوشيدم

تو مي آيي... مي دانم كه مي آيي،
و بر ابهام يك بودن ،نگين آبي احساس مي بندي،
و از تكرار پوچ لحظه هاي سرد تنهايي مرا بر بغض پر كار شكفتن مي نشاني...

تو مي آيي ... خوب مي دانم
كه پروانه نشانت را ميان قاصدكها ديد
ميان قاصدكهايي كه كه از من تا نهايت دور مي شد

تو مي آيي و من...
من را از نگاه سرد آيينه ،
شبيه دختري از جنس يك پرواز، ميان گرمي دستان پرمهرت دوباره باز ميگيري،

تو مي آيي و من اينرا...
شبيه حجم يك بوييدن مطبوع ، از آواز اقاقي هاي سرگردان ،
شبيه يك قنوت سبز نيلوفر ميان بركه اي عريان ، دوباره خوب فهميدم!

تو مي آيي ، مي دانم ، خوب مي دانم كه مي آيي...
و من را در حريم امن چشمانت ،
به آرامش ، به فردايي پر از شوق و تپش هاي مقدس مي رساني...

تو مي آيي ، خوب مي دانم كه مي آيي...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 12:16  توسط شریف | 
و من اکنون چشم در آفتاب گشوده ام.

تاریخ را پشت سر نهاده ام.

شرق و غرب را گشته ام و هر دو سفر را به پایان برده ام.

جهان، نمایشگاه عظیمی بود که من همه غرفه هایش را یکایک رفته ام و دیده ام...

دیری است که از زندان های طبیعت ، تاریخ ، ما و من رها شده ام

و رسیده ام به دشت هموار و بی کرانه ی رهایی،

مطلق، بی رنگی و بی سویی،

حیرت، عطش ، عبث ، پوچی.

و اکنون از آن وادی نیز گذشته ام.

و رسیده ام به کشوری که بر آن گام هیچ کلمه ای نرفته است

و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده

و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است.

من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم!

و که می داند چه میگویم ؟ چه احساس میکنم؟ کجایم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 21:15  توسط شریف | 

صدایم را تو باور کن

در این ساکت نشینان کسی حرفی دگر گوید

وشاید در اتاق خالی و سردم، دیگر کسی حرفی ندارد

و شاید من به دنیایی دگر رفتم که در آن هیچ کس با هیچ کس حرفی ندارد

و چشمانم به دنبال کدامین نور میگردند

در اینجا مردمان کورند و کر ، شاید نمی دانند

من اما یک روز خواهم رفت

به دنیای که دیگر هیچکس آرام و ساکت نیست

تو هم دنبال شهری گرد، نا آرام..............

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 7:27  توسط شریف | 

 

 دلي كه از بي كسي غمگين است،

 

هر كسي را مي تواند تحمل كند.

 

هيچ كس بد نيست.

 

دلي كه در بي اويي مانده است،

 

برق هر نگاهي جانش را مي خراشد.

 

لبخند ها زهر آگين،

 

دهان ها حفره هاي وقيح آزار دهنده،

 

تسليت ها خفقان آور،

 

لذت ها دروغ هايي فريبنده،

 

زيبايي ها حيله هاي اغفال،

 

افق ها حصارهاي عبوس زندان،

 

درختان ، هر يك قامت دشنامي،

 

ابرها هر پاره سايه ي نفريني،

 

مهتاب سرد و آفتاب رسوايي

 

و روز ، برص گرفته ي وقيحي كه او را

 

بر سر كوچه و بازار بيگانگان مي گرداند.

 

و شب، گرگ آدم خواري كه در پناهگاه دردمندش

 

او را مي جويد تا فرو بلعد.

 

و طبيعت نه ديگر هيچستاني سرد و گنگ

 

كه دوزخي در گرفته از حريق و دريايي مواج از آتش هاي عذاب ...

 

كه هر چهره اي ، نگاهي ، طرح اندامي، طنيني، رنگي

 

در نگاه هاي او فرياد مي كشد كه او نيست!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 22:11  توسط شریف | 

همچون سايه اي كه در رويش مداوم نور رنگ بازد،

دشت ها و درياهاي شگفت غيبي پياپي مي رسند

و مرا در دامن خود فرو مي كشند .

و من هر بار،

در سينه ي چشم اندازي تازه ،

مي ميرم و جان ميگيرم

و مدام در رنج و شوق مرگ و حيات بي امان خويشم!

حالتي دارم كه در وهم نمي گنجد .

هر لحظه اين جهان، تابناك تر و بي كرانه تر مي نمايد

و هر لحظه دورتر و حقير تر.

چه روياي پرشكوه و  چه حقيقت پرجلالي است!

همه ي ذرات اين عالم با ذرات و جود من آشنايند.

نميدانم چگونه ام ؟

هراس و شك و شگفتي،

و لذت و اضطراب و نياز،

و كنجكاوي و انس و حيرت،

و انتظار و اشتياق.

و بسيار حالت هاي غريبي كه دل هاي نفرين شدگان زمين

و زندانيان آسوده ي زمانه نمي شناسيد ،

در من به هم آميخته اند

و مرا در سينه ي گدازان اين آفتاب، فرو مي برند.

و من ، گرم لذتي سرشار،

خود را تسليم اين موج ناپيدايي كرده ام كه شتابان

به دور دست اين دريا مي رود و مرا نيز بي خويش مي برد.

و چه آزار دهنده و ترس آور است دست نوازش يا سرزنشي،

صداي دوست يا دشمني

كه مرا لحظه اي از اين معراج هاي اهورايي

و سير و سفرهاي ماورايي،

به آن دنياي زشت و حقير مي خوانند.

آن جا كه گويي قرن هاست ، فرسنگ ها ست از آن دور شده ام .

چقدر از شماها دورم!

چه رنج آور است تجديد خاطره هايي كه از شما دارم!

چه آزادي آسوده اي در خود احساس مي كنم

هر گاه كه مي بينم فراموشتان كرده ام .

هرگز يادم نكنيد !

چه آسودگي و آزادي آرام و پاكي است در دوري از شما !

ديگر نزديكم مياييد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 19:42  توسط شریف | 

از بالای سرم ،

سرپوش آسمان را برداشته اند

و فضای بی کرانه ی نیستی نمودار شده است.

و من خود را همچون سایه ی موهومی می یابم

که در صحرا افتاه است.

و  چون روح آوازه ی کویر که بی قرار و خشمگین ،

خاک بر افلاک می فشاند.

و در اندام تک درختان خشک و نومید می پیچد

و گمشده اش را می جوید و نمی یابد.

ذات خویش را می جویم و نمی یابم.

من سایه ی اویم،

او کجاست؟

در اعماق زمین؟

در آغوش کوه ها؟

در قلب دریاها؟

در پس ابرها؟

در آن سوی افق ها؟

کجا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 22:24  توسط شریف | 
آن نی خشکم

که بر لب های نوازشگر ناپیدای تو

که قصه ی فراق را در من می نوازی

به غربت خویش پی بردم

و اکنون نه در این عالم،

که در خویشتن قرار ندارم.

و نه در زیستن

که در بودن خویش نمی گنجم،

که جامه ی تنگ خویشتنم.

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 20:9  توسط شریف | 
هي ... هي ...!

كجا بودم؟

كجا رفتم؟

چه خبرهاست در اين سو!

چه سخن هاست در اين جا!

چه سفرهاست در اين راه!

اما...

اما چگونه مي توان رفت؟

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 12:8  توسط شریف | 

ای چشمه این جا درنگ مکن!

می پوسی، مرداب می شوی ، می آلایی.

جاری شو!

دشت های هموار را طی کن!

دره ها را سرازیر شو!

سر خود را به سنگ ها بزن ، بشکن ،

نایست، پیش برو، شلاق بخور ، هوا بخور!

رودی شو!

تو را این جا نگاه نمی دارم.

تشنگی  سال هایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم.

از تو نمی آشامم تا  کم نشوی، تا ضعیف نشوی.

حوضچه ای ، مردابی، آب راکدی نگردی.

سر به این صحرا بگزار!

از خلوت این دشت مهراس!

آبادی ها و روییدن ها در انتظار توست.

و من همچنان تشنه ، این جا می مانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 19:49  توسط شریف | 
ای دو کبوتران من ،

که بر سر برج عاشقی آشیان دارید!

ای شما که قاصدان پیغام های آشنایی من!

بر روی این خاک دشمن خیز،

در زیر این آسمان بیگانه ،

غریبی چشم به راه شماست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 19:40  توسط شریف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چي ميشد گر دل اشفته ي من
به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان
از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روز جدايي
برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم
گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت
غزل هايی بگويم عاشقانه
و يا در اخرين مصرع شعرم
بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت ,
گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه
گل مريم برايت چيده بودم
چه ميشد زير سقف نيلي شب
كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي مسافر هستي امشب
تو بغض خسته ام را ميشكستي ....
.
.
.
منتظر بیان احساسات زیبایتان هستم

پیوندهای روزانه
قناري
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
آرشیو موضوعی
عشق
احساس
نگاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM